صفحات [1 ، 2 ، 3 ، 4 ، 5 ، 6 ، 7 ، 8 ، 9 ، 10]

صفحه ي بعد          l          صفحه ي قبل

مقدمه
چند وقتي بود دلم مي خواست بنويسم... بعد از اتمام داستان آريامنش منتظر فرصتي بودم تا فكرم دستمو وادار به نوشتن كنه... تا اينكه قضيه ي سفر به شهر يزد پيش آمد. ايام نوروز نزديك بود و من هر لحظه براي سفر بي تاب تر مي شدم. تصميم گرفتم سفرنامه اي بنويسم و در آن خاطراتم را شرح دهم. اما گفتم اگر نگارش آن طوري باشد كه خواننده، همسفر ما شود، خيلي بهتر و جذاب تر مي شود. توجه داشته باشيد

اگر شما از افراد زير باشيد، اين سفرنامه شما را سرگرم مي كند و به دردتان مي خورد:
الف: افرادي كه در نوروز سفر نمي روند و دلشان براي مسافرت كردن يك ذره شده.
ب: كساني كه در نوروز سفر مي كنند، اما به شهر يزد نه!
ج: كساني كه به شهر يزد سفر كرده يا قرار است بكنند كه در اين صورت خاطراتشان زنده مي شود و يا پيشاپيش به جايي كه مي خواهند بروند آشنا مي گردند.

ولي اگر شما از دسته افراد زير هستيد، پيشنهاد مي كنم همين حالا اين پنجره را ببنديد!
الف: افراد بد سفر كه هميشه دنبال بررسي مشكلات سفر هستند!
ب: افرادي كه با مسافرت كردن و برقراري روابط اجتماعي ميانه اي ندارند.
ج: كساني كه از شهر هايي مثل يزد كه در هامون نهاده باشد، بيزار باشند.
د: كساني كه نسبت به خواندن و نوشتن بي تفاوت هستند و مي خواهند مطالب اين سفرنامه را سر سري بخوانند.

خوب... اگر آماده ي سفر هستيد وسائلتان را جمع كنيد و ساعتتان را براي فردا ساعث شش صبح كوك كنيد.

صفحه ي بعد          l          صفحه ي قبل